تبليغاتX
شعر من
شعر من

شعرهای این وبلاگ متعلق به سید پویا نجات فر می باشد.لطفا بدون ذکر نام شاعر و منبع کپی نکنید.ممنونم

به سکسکه افتاده

این آبی عشق ِ رنگ پریده ی

 نخ نما

پوست ماه هم خرابتر از همیشه

چال گونه ش را اشک پر کرده

ماهیهای حوضچه مادرجان نیز

عاشق نمی شوند

حتی

اینجا یک دست هم صدا دارد

 

غمباد سنفونی امواج

پشت هم

فالشترین ملودی را نثار

این رابطه،

این قصه ی تکراری می کنند

و من

مرثیه خوان می شوم

در ظلمتی بی پایان

 

می ترسم باز از فراموشی

از این تکرار خاموشی

می فهمی ام؟!

می ترسم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای آنانکه می سوزند و می سازند می گریم...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:2 توسط پویا نجات فر| |

می خواهم بدانی که می دا نم آن خنده های تلخت از ناخودآگاه ناآگاهم فوران می کند در پوسته چروکیده ی شرمم

می خواهم بدانی می ورزم حسادت به گلهای دم طاقچه ات که از خشکیدنشان اشک می ریزی و از آب شدن من نه

می خواهم بدانی آن دستان سردت چه حسرت وار می نمودند برایم وقتی انگشت در انگشت بودند با من

می خواهم بدانی بر من چه گذشت تا روحت را بر تن کنم برای جدا شدنم از تن

می خواهم بدانی آن عطر تنت که عطر نیست رایحه ی خوش نفس است خاطرات بام را مـــــی تراود

می خواهم بدانی می دیدمت چگونه از پس آن خیابانها که هنر می نمودند و هنر پرور، تا دیده نشوم

می خواهم بدانی این گربگان پیر و جوان سبیل دراز گوشت دوست به دور حلقه های تنهایی ات انتظار تجاوز به روح و جسمت را می کشند

می خواهم بدانی در خلوتم نه مالبرویی است و نه وتکایی، تا تلخیشان تلخی لحظات بی تو بودن را حل کند

می خواهم بدانی و می دانم که نمی دانی چه دلتنگم در وقتهایی که نیستی، نبودی، ندیـدی دستان خشکیده ام را

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوستالوژی نوستالوژیست دیگر کاریش هم نمی توان کرد.آن زمان که از دور نگهدارت بودم، نظاره گرت.خیابان هنر بود و قلم و مردمان مشتاق.من نیز با پیراهن آبیم که هنوز هم آبیست، مات و مبهوت قلم زدنت...!

امان از این نوستالوژی...!

امروز حالم از هر روزی خوش تر است، خیابان هنر است، تو هم هستی چه از این بهتر؟!

شهرک غرب تابستان 88



نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:27 توسط پویا نجات فر| |

از این نفرینگاه خودساخته
از این عاشقان سخت دلباخته
از این تن دادن به بوسه پنهانی
از این لحظه های تلخ شیطانی
- بیزارم-
از این کوچه های تاریک گونه اش
از این خنده های بیمارگونه اش
از این سرمای دستهای خالی
از این حرف های پوچ پوشالی
- بیزارم-
از این فریادهای تیره گون
از این قصه های واژگون
از این شاعران غزل فروخته
از این کاسبان تن فروخته
- بیزارم-
از این شبهای سرد بیداری
از این رنج کابوسهای تکراری
از این دیوارهای غم ساخته
از این قفسهای شب ساخته
- بیزارم-
از این مرگ شعرهای ناخوانده ام
از این قلبهای پشت سر مانده ام
از این بغض سرد صدساله ام
از این حبس یار هم پیاله ام
- بیزارم-
از این شهر و آلودگی هایش
از این آهن و سنگ و فرسودگی هایش
از این نسل پیر شورانگیز
از این فصل پاییز شرانگیز
- بیزارم-
از این نفرت من ز دلداری
از این رفتن تن به بیگاری
از این یأس و نومیدی هایش
از این ترس و بی قراری هایش
- بیزارم-
از این عربده های گاه گاه
از این نفسهای پر آه
از این نگاههای پرتحقیر
از این کلامهای پر تزویر
- بیزارم-

-بیزارم-

.

.

.

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 11:9 توسط پویا نجات فر| |

عصر جمعه است و

هیچ چیز تلختر از چهاردیواری تنهاییم نیست

همه تصویرهای باتو بودن

چون زنجیری بسته به نگاهم

پوستری می شوند

بر دیوارهای این تاریکخانه ی پراندوه


تمام ذهنم چون یخچال خانه ام

خالیست از پرترین

توهمات خودساخته ای

که به بی وفایی درختان باکره ی

پیرامونم مشکوکند


قلم های ورم کرده ام

آنقدر ننوشته اند که مبتلا به واریسند

حال شروع به نوشتن می کنند

از پر زرق و برق ترین فستیوال عشق

آنقدر می نویسند

تا بند کفششان مانند بند دل من باز می شود و

زار زار اشک می ریزند!


جمعه غروب کرد و

دیگر وقت خواب بی ستاره ترین موجود عالمست

موجودی که زمین را در هرلحظه دارد

اما همیشه طرحش

طرح تنهاییست!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 9:51 توسط پویا نجات فر| |

وقتی زباله های شهر را دوره می کنی

پوستهای تخم مرغ 300 تومانی نیز حسرت یک صبحانه مفصل به دلت می زند

پیش خود می گویی

این جماعت فقط آشغال تولید می کنند

آن هم اتمی

امشب نیز

به جای یک پرس سلطانی

یک پرس حسرت

کودکانت را مهمان می کنی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:41 توسط پویا نجات فر| |

دستانم که لباسی شدند بر تن پر درد و عاشقت،

در انتظار نوازش گیسوان پرخیالت

هر شب چه دیر به خواب می روند...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر تلخ است تفاوت بین خط قرمزهای من و تو...

تلختر از خنده های من!

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 12:55 توسط پویا نجات فر| |

 

سرد بود دستانش

سردتر از نگاههای عمیق پدرم

سردتر از زمانیکه

قصه های مادر ته می کشید و

همچنان بیدار بودم

سردتر از انفرادی های من

در آن حبسگاه ناخودآگاه شب

سردیش، همان یخبندان افکارم بود

که ای کاش دیده نمی شد هرگز

حال در حصار بی کسیمان

که با هم ساختیم، منتظرم

انتظار لبخند تلخ همیشگیت

آن خنده که هیچ وقت عمیق نبود را می کشم

شاید گرم شود

از خورشید لبخندت

این فاصله ها و دستها

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 21:57 توسط پویا نجات فر| |




ت
مام قیچیهای شهر را جمع کرده ام

از ترس مردان سبیل دراز

تا گیسوان پرخیالت در آرامش
 
بخوابند...
____________________________________________________
وقتی که لعنت نمی فرستی به آنها که موزیگرانه دنبال براندازی آرامش عشق تو اند، قلم را بر بوم تنهاییت بکش شاید آرام شود وجود نازنینت...

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 0:0 توسط پویا نجات فر| |

روز اعزام رسید

کوله ام بردوش

خاطراتم با تو

شعر فروغ و شاملو

قلم پردردم

مسواک

برای دندانهای سفیدم

آخرین شعرم

که ناتمام ماند

نیز هست


اینجا که در امان نبودیم

از هیزوم تران گوش دراز

شاید آنجا مجالی بود

برای نوشتن

خواندن

خندیدن

آنجا پرستو مسافر نیست

خیانت هرگز...


من اولین شاعر اعزامیم

می گویند آنجا هرچه بگویی

می بوسنت

اما آتشی!

گرم است

اما از اینجا بهتر...

------------------------------
نگاه بیدار توام مرا هرگز خواب نیست...
اسیر را پس از هفت طبقه زیر زمین سروده ام آنگاه که دنیا را از من می گیرند فقط قلم می ماند و قلم...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:35 توسط پویا نجات فر| |

ذبیح بی احساسی جماعتی شدی

که خود مدعای عشق پرستیشان می شد

حال

بخند

سرمست شو

خیرات کن مهرت را

نترس

برقص

ببوس

وقت کردی

کمی بنوش

از بی خیالی ایام

در این سرای بی عشقی !

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 18:33 توسط پویا نجات فر| |

فصل پوچ و هیچ بی حوصلگی

با رفتنت

دوباره گل داد

گلهایی به حجم همه ی تنهاییهای من !



با دستانت آزاد می شدند

پرندگان پر از امید خیالم

حال بی دست تو

مانده در باغ پر اندوه تلخ اندیشی

حسرت وار می شمارم

باقی آرزوهایم را !



آنگاه که رستگاری

در جهان تو مقدور بود و بس

فریادی شدم

که

بهترین فضیلتم شد!


____________________________________________

زمستان 87

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 10:8 توسط پویا نجات فر| |

خودکشی پرستوها


پای آن نهال پرغرور


تصویرساز تمام سوختگی یک نسل


برای من که نظاره گر بودم و


باز سکوت کردم!


سکوتی واگیردار


رخت شده بر تن سوخته از تازیانه های


این زمستان دوازده ماهه!


تا کی چشمان تارمانده


از غبار نفرینی این قوم بسته بماند؟!


تا کی؟!

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:33 توسط پویا نجات فر| |

در این هیر و ویر بی تو بودنهای ممتد

باز از خود می پرسم

چگونه

در چهارراه بدون چراغ افکارت

جواب سوالاتم را جستجو کنم؟!

 

من با واژه هایی درگیرم

که تو همیشه ازآنها بیزار بوده ای
 
 

تو مستبدترین معشوقه ی زمینی

بی رحم

مثل آفتاب مرداد

و ترافیک خیابانهای شهر
 

برای باتو بودن

دایرة المعارف رفتارت را می خواهم!
 
 
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 18:38 توسط پویا نجات فر| |

شب


کاناپه


دراز کشیدنهای بی حسی


پترن و برفک و چرتهای کشدار


همیشه بابوسه های تو


می شکست این چرتها


دلم برای آغوش بهاریت تنگست


برای آن گرمی نفسهای اردیبهشی


کاش جوهرش تمام می شد


آن خودکار لعنتی


تا


امضاء نمی شد


سند جدایی "ما"

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 20:13 توسط پویا نجات فر| |

وقتی تمام تو جمع شده


در این سرنگ توهم زا


وجودت به حجم یک فریاد


گم می شود در سرگیجه های بی حسی


اسیر باتلاقی


دست و پا زدن هم اثر نمی کند


غرقی


در دودهای تباهی


از سایه ی خود نیز می ترسی


آخر آنقدر کوچک می شوی


تا دراین آمپول هوا جا


متلاشی می شود مولکولهای وجودت


در این جزیره خودساخته


دور از همه


حتی نای فریاد نداری


تا دردت را حسرت بار آواز کنی، شاید نجات یابی از سقوط


شاید


کاش از اول،کوله بارت را به سمت تاریکی نمی بستی عزیز!

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 11:38 توسط پویا نجات فر| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت